پارت صد و چهل :

از محوطۀ جشن فاصله گرفته بودند. هم قدم در مسیر گل های خوش عطر و رنگ باغ می گشتند.
وصال غنچۀ نشکفتۀ رز قرمز را چید و جواب داد: فقط یه بار.
و با لبخند اضافه کرد: اون جا سلول مخصوص حامی بود. اگه هفته ای یکی دو بار با تاریکیش سر نمی کرد، روز و شبش بی هیجان می گذشت.
_ موضوع سر چی بود؟
لبخند از لبان وصال پر کشید و اخم کرد: مامان شدیدا مریض بود. سه روز بیمارستان بستری شد. تنهایی بهم سخ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    آلان دختره بد بخت میکنه یکی کمک کنه

    ۲ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😥😥

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️