حافظه ی روشن آب به قلم رویا ملکی نسب
پارت صد و چهل :
از محوطۀ جشن فاصله گرفته بودند. هم قدم در مسیر گل های خوش عطر و رنگ باغ می گشتند.
وصال غنچۀ نشکفتۀ رز قرمز را چید و جواب داد: فقط یه بار.
و با لبخند اضافه کرد: اون جا سلول مخصوص حامی بود. اگه هفته ای یکی دو بار با تاریکیش سر نمی کرد، روز و شبش بی هیجان می گذشت.
_ موضوع سر چی بود؟
لبخند از لبان وصال پر کشید و اخم کرد: مامان شدیدا مریض بود. سه روز بیمارستان بستری شد. تنهایی بهم سخ

لطفا صبر کنید...

م.ر
0آلان دختره بد بخت میکنه یکی کمک کنه